۱۳۸۸/۱۱/۰۸

علی بود

تا صورت پیوند جهان بود، علی بود تا نقش زمین بود و زمان بود، علی بود شاهی که ولی بود و وصی بود، علی بود سلطان سخا و کرم و جود، علی بود هم آدم و هم شیث هم ایوب و هم ادریس هم یوسف و هم یونس وهم هود، علی بود هم موسی و هم عیسی و هم خضر و هم الیاس هم صالح پیغمبر و داوود، علی بود در ظلمت ظلمات به سرچشمه حیوان هم مرشد و هم راهبر خضر، علی بود داود که میساخت زره با سر انگشت استاد زره ساز به داود، علی بود مسجود ملایک که شد آدم ز علی شد در قبله محمد بد و مقصود، علی بود آن عارف سجاد که خاک درش از قدر بر کنگره عرش بیفزود، علی بود هم اول هم آخر و هم ظاهر و باطن هم عابد و هم معبد و معبود، علی بود وجهی که بیان کرد خداوند در الحمد آن وجه بیان کرد و بفرمود، علی بود عیسی به وجود آمد و فی الحال سخن گفت آن نطق و فصاحت که در او بود، علی بود آن لحمک لحمی بشنو تا که بدانی آن یار که او نفس نبی بود، علی بود موسی و عصا و ید بیضا و نبوت در مصر به فرعون که بنمود، علی بود چندانکه در آفاق نظر کردم و دیدم از روی یقین در همه موجود، علی بود خاتم که در انگشت سلیمان نبی بود آن نور خدایی که بر او بود، علی بود آن شاه سرافراز که اندر شب معراج با احمد مختار یکی بود، علی بود سر ّ دو جهان پرتوی انوار الهی از عرش به فرش آمد و بنمود، علی بود آنجا که جوی شرک نماید به حقیقت آن عارف و آن عابد و معبود، علی بود جبریل که آمد زبر خالق بی چون در پیش محمد شد و مقصود، علی بود آنجا که دویی شرک بود در ره توحید میدان که یکی بود که مسجود، علی بود محمود نبودند مر آنها که ندیند کاندر ره دین احمد و محمود، علی بود آن معنی قرآن که خدا در همه قرآن کردش صفت عصمت و بستود، علی بود این کفر نباشد، سخن کفر نه اینست تا هست علی باشد و تا بود، علی بود آن قلعه گشایی که در قلعهء خیبر برکند به یک حمله و بگشود، علی بود آن شاه سرافراز که اندر ره اسلام تا کار نشد راست نیاسود، علی بود آن شیر دلاور که برای طمع نفس بر خوان جهان پنجه نیالود، علی بود هارون ولایت ز پس موسی عمران بالله که علی بود علی بود، علی بود این یک دو سه بیتی که بگفتم به معما حقا که مراد من و مقصود، علی بود سرو دو جهان جمله ز پیدا و ز پنهان شمس الحق تبریر که بنمود، علی بود


مولانا

حسرت همیشگی:


حرف‌های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می‌کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می‌شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می‌شود


قیصر امین پور

۱۳۸۸/۰۷/۲۱

شیر

اولین دختر شرقی ! غزل آشوب جهان !
سینه ات سر به فلک سای ترین کوهستان !
مام و معشوقهء من ! باکرهء زاینده !
آبی ِروسری ات رو به شمال آویزان !
سینه رگ کرده و پیراهن تو رودارود !
شیر می ریزد و می جوشد و می غرد از آن -
شیر ِمادینه ای از آتش و خون بالیده
سوز ِصد زخم در اندام ستبرش پنهان
شیر بر پای - نه از پای - نشسته ! تا کی
اشک سیمینه و زرینه به رخسار روان ؟!
آنقَدَر گریه که پای تو به شوراب نشست
شد خلیجی که بیافکند عرب در خَلَجان
خیره انداخت نی و شور نیستانی تو
وقت گل دادن نی را به جهان داد نشان
چکمه ای آمد و گل له شد و از نو برخاست
دو ر تاریخی ِگل ، چکمه و گل ... بی پایان
بر تو سخت است ولی سخت تر از آن حال
ِشاعری که بنویسد غزلش را گریان
این چه رسمی ست که هر گاه تویی قافیه اش
در گلوگاه غزل لخته ببندد «ویران» ؟!
دار بر پا بکند تا برسد نیشابور
سر به جنگل بگذارد بشود لاهیجان
بدود... پر بکشد... مثل کبوتر تا تیر
سینه ای باز کند در قفس تنگستان
نعش لیلا به بغل ،رقص کنان ، مجنون وار
به بیابان بزند تا برسد آبادان ......
آنقَدَر هی بدود هی بپرد قافیه را
تا به نام تو، به پای تو بیافتد... ایران !

****************************
سیامک بهرامپور

۱۳۸۸/۰۳/۰۳

یاد پدر

شب بود و ماه و اختر و شمع و من و خیال
خواب از سرم به نغمه مرغی پریده بود
در گوشه اتاق فرو رفته در سکوت
رویای عمر رفته مرا پیش دیده بود
در عالم خیال به چشم آمدم پدر
کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود
موی سیاه او ، شده بود اندکی سپید
گفتی سپیده از افق شب دمیده بود
از خود برون شدم به تماشای روی او
کی ، لذت وصال ، بدین حد رسیده بود
دستی کشید بر سر و رویم به لطف و مهر
یکسال میگذشت ، پسر را ندیده بود
یاد آمدم که در ، دل شبها هزار بار
دست نوازشم به سر و رو کشیده بود
چون محو شد خیال پدر ، از نظر مرا
اشکی به روی گونه زردم چکیده بود.